نامه ای به آسمان
ازشکایت زمین
ازنبود آب ونان
ابرخشک آسمان
درخیال و خواب بود
روی دست نامه بر
نامه بی جواب بود
ازنبود آب وبرف
گل بدون صبرشد
درحضورآسمان
دادگاه ابرشد
ابرمتهم به خواب
خار و بی جواب بود
ازخجالت زمین
خیس خیس آب بود
آسمانم گرفته است
و دلم نم می زند برای تو
صبح که بیایی
ستاره های دلم را به سوغات خواهی برد
که خورشید
به استقبال طلوع نگاهت
نخ نازک نورش را
به خواب پلک هایت
گره می زند.
یک بارصدایم کن
فقط یک بار
تا به صدایت
خلاصه ی دلم را
به بند کشم
ازعبورلحظه ها پل زدی
که دعای بدرقه ات
برای همیشه زمزمه ی باران شد
برای ما که رو به جاده
به انتظار یک ردپا نشسته ایم
دعای باران
نفرینی ابدیست...
مرغ آمین
در همسایگی ام چوب خشکی گذاشت
می خواهد لانه ای برای دعاهایم بسازد
شاید این بار جوجه اش
عشق باشد
می بافم
خودم را
به طرح چشمهایت
شاید این بار
برخطوط نگاهم بنشینی
و ایستگاه آخر
حادثه ی چشمهای من باشد
دردانه ام می کنی
شاه دلم می شوی
می بازم
شاه بیت شعرم می شوی
از عبورت
عرق می کند
صبح
شبنم ها
نشانی خانه ات را
بر گل ها
نوشته اند